حالت تاریک
آیا مایل به نصب وب اپلیکیشن پایگاه خیری سفیر افلاک هستید؟
مجازی اما واقعی؛ وقتی روایت حالِ زیارت می‌دهد
ارتباطی فراتر از مرزها؛

مجازی اما واقعی؛ وقتی روایت حالِ زیارت می‌دهد

در جهانی که فاصله‌ها دل‌ها را خسته کرده، رسانه پلی میان انسان‌ها و صحن مطهر امام رضا (ع) می‌سازد؛ روایت معلم جوان، خادمان مهربان و استکان چای متبرک که حتی از راه دور، آرامش حرم را به دل‌ها می‌رساند و امید را روشن نگه می‌دارد.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «سفیرافلاک» در دهه کرامت، زمانی که هوا بوی مهربانی می‌گیرد و دل‌ها ناخودآگاه رو به آسمان می‌ایستند، قلم را برداشتم نه برای نوشتن یک گزارش، بلکه برای ثبت لحظه‌هایی از نور. می‌خواستم روایت خادمانی را بنویسم که بی‌هیاهو، بی‌ادعا، واسطه آرامش‌اند؛ انسان‌هایی که میان زمین و آسمان ایستاده‌اند و سلام دل‌ها را به حرم می‌رسانند.

نوشتن شروع شد و کلمه‌ها یکی‌یکی، جان گرفتند. روایت آن‌قدر روان شد که از ۳ هزار کلمه گذشت؛ انگار هرچه می‌نوشتم، چیزی در دلم می‌گفت هنوز نگفته‌ای. ناچار شدم متن را کوتاه‌تر کنم، نه از سر خستگی، برای آنکه مخاطب، میان انبوه واژه‌ها گم نشود. با این‌همه، خستگیِ نوشتن، خستگیِ شیرینی بود؛ خستگی‌ای که وقتی نام امام رضا (ع) در میان باشد، شبیه استراحت است.

راهی از دل تا حرم

در همان روزها، کاروان «زیر سایه خورشید» راهی رشت شد. شهری که باران‌هایش هم بوی دلتنگی می‌دهد. آنجا، معلم جوانی به نام مهران، بی‌آنکه بداند، قرار بود یکی از ناب‌ترین روایت‌های این دهه را زندگی کند. دلش هوای زیارت حضرت معصومه (س) را کرده بود، اما قسمت نشده بود. همان نشدن، همان نرسیدن، دلش را شکست. اشک آمد، سکوت آمد، و سؤال همیشگیِ آدم‌های دلتنگ: «چرا من؟»

اما درست همان روز، پرچم حرم امام رضا (ع) مهمان شهرش شد. نه در قم، نه در مشهد؛ در همان کوچه‌های آشنا. یک دیدار کوتاه، یک سلام ساده، اما کافی بود تا دل آرام بگیرد. گویی امام رئوف، از راهی دیگر، دل شکسته‌ای را صدا زده باشد.

خادم کاروان، با شوقی که از عمق باور می‌آمد، دلش می‌خواست این خاطره جایی روایت شود؛ جایی که مردم بخوانند و بفهمند عنایت، همیشه در قالب سفر نیست. گاهی خود حرم، راه می‌افتد و به دل‌ها سر می‌زند.

در همان لحظه، من از لرستان تماس گرفتم. نه رشت را دیده بودم، نه مهران را می‌شناختم. اما خادم گفت: «قسمت شد الان زنگ بزنی. تو روایتگر قصه مهران باش.» و آن تماس، ساده نبود. آغاز فهمی تازه بود.

فهمیدم رسانه فقط خبررسانی نیست؛ رسانه می‌تواند راه باشد. راهی که دل را بی‌آنکه حرکت کند، به صحن حرم می‌رساند. من شاهد اشک‌های مهران نبودم، صدای باران رشت را نشنیدم، اما روایت، مسیرش را پیدا کرد. قصه از دل خادم به گوش من رسید و از قلم من، آرام‌آرام، به دل مخاطب نشست.

آنجا بود که معنای واقعی رسانه را لمس کردم؛ رسانه‌ای که اگر صادق باشد، اگر عجله نداشته باشد، اگر دل در کارش باشد، می‌تواند آرامش منتقل کند. می‌تواند فاصله‌ها را بی‌اثر کند و جغرافیا را از معنا بیندازد.

چای حضرت، طعم مهربانی

یک روز بعد از نوشتن گزارش، خادم‌هایی که به الیگودرز آمده بودند، هدیه‌ای کوچک اما پُر از معنا به دستم دادند؛ یک استکان متبرک از چایخانه حضرت، همراه با نبات. هدیه‌ای ساده؛ نه زر داشت، نه زرق‌وبرق. اما دلم لرزید. حس کردم این استکان، ادامه همان روایت است. انگار آقا گفته باشد: «دیدمت… خسته نباشی.»

در همان لحظه فهمیدم عنایت، قانون ندارد. گاهی در قالب یک تماس تلفنی می‌آید، گاهی در هیبت یک روایت رسانه‌ای و گاهی هم در شکل یک استکان چای.

دو سال پیش هم که شب یلدا در حرم بودم. سهمم از آن شب بلند، یک فنجان چای حضرتی بود. چای گرمی که در سرمای لرزان مشهد، مثل آغوشی نرم و مطمئن، جانم را آرام می‌کرد. هر جرعه‌اش، انگار تکه‌ای از صحن را با خود داشت؛ نجوا، دعا، سکوت. دلم همان‌جا آرام گرفت، همان‌جا خانه پیدا کرد.

امسال، شب یلدا که رسید، دل دوباره هوس همان گرمای مهربان را کرد و دیدم که بسته‌ای تبرکی از حرم آمده بود. دل آرام شد، چشم‌ها پُر از شوق، و فهمیدم حتی در بلندترین شب سال هم، نگاه آقا از دل‌های دور برنمی‌گردد.

شب یلدا دیگر فقط یک رسم نبود؛ شب دلتنگی‌هایی بود که جواب گرفت، شب امیدی که زنده ماند. تبرکی که به دستم رسید، فقط یک هدیه نبود؛ سلامی بود از امام رئوف. سلامی که از صحن حرم، راه افتاده بود و به دل رسیده بود. سپاس از مصطفی مرآتی مایوان، خادم مهربانی که این پیوند را کامل کرد.

رسانه، پلی برای آرامش

حالا که به قصه مهران فکر می‌کنم، به آن تماس ساده از لرستان، به پرچمی که در رشت برافراشته شد و به استکانی از چای که در الیگودرز دل را گرم کرد، بیش از همیشه به قدرت رسانه ایمان می‌آورم. رسانه‌ای که اگر از دل برخیزد، می‌تواند جهان را نه با هیاهو بلکه با آرامش تغییر دهد.

در روزگاری که نظم مسلط جهانی، انسان را از معنا تهی کرده و دل‌ها را در ازدحام خبرها تنها گذاشته است، چنین روایت‌هایی شکلی از مقاومت‌اند؛ مقاومتی آرام، اما ریشه‌دار. رسانه‌ای که هویت را زنده نگه می‌دارد، معنویت را به متن زندگی بازمی‌گرداند و نشان می‌دهد هنوز می‌توان از راه کلمه، دل‌ها را به حقیقت پیوند زد.

رسانه، اگر صادق باشد، می‌تواند فراتر از مرزها عمل کند؛ می‌تواند فاصله جغرافیا را بی‌اثر کند و انسان معاصر را دوباره با ریشه‌هایش آشتی دهد. آنجا که سیاست و قدرت از ساختن جهان انسانی ناتوان می‌شوند، روایت‌های صادقانه، جهان را از نو می‌سازند.

نوشتن از امام رضا (ع)، نوشتن از یک مکان نیست؛ نوشتن از معناست. حرم، فقط صحن و گنبد نیست؛ حرم، دل‌هایی است که آرام می‌گیرند و رسانه، اگر این معنا را درست روایت کند، می‌تواند معمار نظمی نو باشد؛ نظمی که بر پایه هویت، معنویت، خانواده و کرامت انسانی شکل می‌گیرد.

این روایت، تنها قصه مهران یا یک استکان چای نیست؛ نشانه‌ای است از اینکه هنوز می‌توان با رسانه، دل‌ها را بیدار کرد. هنوز می‌توان از راه روایت، جهانی انسانی‌تر ساخت.

رسانه، اگر از جنس معنا باشد، می‌تواند آغاز باشد؛ آغاز پیوند دوباره انسان باهویت، با معنویت و با آرامشی که جهان امروز تشنه آن است و شاید این همان صبحی است که باید از دل رسانه طلوع کند؛ صبحی که از حرم آغاز می‌شود و آرام‌آرام، دل‌های جهان را روشن می‌کند.

انتهای پیام/

لینک کوتاه خبر

نظر / پاسخ از

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر می‌گذارید!